
وقتی کلمه ی جدایی را بر زبانت جاری کردی
زندگی برایم همچو باده ای در پیکی کوچک شد
و تو با رفتنت آن باده را تا به آخر سر کشیدی

وقتی آن شب گفتی خاطره ی مرا دور بریز
دنیا در مقابل چشمانم سیاه شد
ما آدم ها چقدر راحت فراموش می شویم
تو چقدر راحت مرا به دست فراموشی سپردی
اما ای عزیزتر از جانم
هرگز فراموشت نخواهم کرد
و تا آخرین نفس به انتظار باز گشتنت می نشینم
شاید در این روزهای آخر زندگیم
از رفتنت پشیمان شوی

ادامه مطلب

از من نپرس چقدر دوستت دارم
اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست
به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم
مگر ماهي بيرون از آب ميتواند نفس بکشد
مگر مي شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم
بگو معني تمرين چيست
بريدن از چه چيز را تمرين کنم
بريدن از خودم را 
مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني 
از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه ها هديه مي دهم
همه مي دانند که دوري تو روحم را مي آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردي که ميهمان لحظه هاي بي کسي ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگير 
هواي سرد اينجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنهام

















بقیه عکسها در ادامه مطلب...
ادامه مطلب

.jpg)
